تبليغاتX
زوزهـ ـهایـ ـبــیـ ـپـایـانــــ ـــمنـــ VatanDownload.com Upload Center'); background-repeat: no-repeat; background-position: left top; background-attachment:fixed">

سردترین احساسات خشک ترین تفکرات کبودترین نگاه ها را به تو تقدیم می کنم! شاید قدر خوبی هایم را بدانی!

cUt


13:42
این ۳۵ برگـ و خورده ای، به میزان ۳۵۰۰۰ سال برای من گذشت!

روحم و قلبم و  قلمم با هم یکی نبودند!

باز دیگران بودند که سر قلمم سنگـ سکوت زدند!

باز آنها بودند که خواستند ساکت شود!

گفت وب آنقدر وسیع هست که چند تن از عین من ها پیدا کنم!

اماااااا نه!

پیدا نشد که نشد!!

گفت باید کوچ کنم!

اینجا آنجایی که خواستم نشد!

پس شروع کردم به بردن خاطرات خوش! و از بین بردن خاطرات تلخ.................

وقت وقته رفتنه، اینجا واسم زندگی نمی شه...

خونه مجردیم که اینجا باشه، فضاش اذیتم می کنه دیواراش زیادن، پنجره هاش کوچیک. تازه سقفشم که کوتاهه!!!!!!!!!

دارم می رم یه خونه دیگهـ

شاید دیگه برنگردم این وری!

شایدم چند سال دیگه بیام!

اما خاطراتی که دوسشون دارمو می برم.

آدرسمم نمی دم!

خودت بگرد پیدام کن!

دیگه از red shoe  هم خبری گیرت نمی آد!

وقتی عقایدم عوض شد اونرو هم دار زدم.

                                                    red shoes

تلخ یا شیرین ! من رفتم.................................................................

+ تاريخ 89/01/26 نويسنده red shoe |

34


20:59
فکر هایی که منبعش را نمی دانی ...

و کسیکه او را می شناسی درحالیکه نمی دانی کیست!!!

اینروزها شده بازیه مغز و فکر و روح و ............................

+پیوستـ: شایدهایم را می کشم روی صورت کریهت ...

+ تاريخ 88/12/28 نويسنده red shoe

33


21:27

شاید می شد تو را آرامتر در دست هایم بگیرم و خیلی نازکتر و دوستانه تر روی مچهایم بکشم ...

اما وقتی تصمیم عوض شد که کار تمام شده بود ...

قطره های خون چه لطیف روی زمین و دستم سرسره بازی می کردند ...

من هیچ احساسی نداشتم ...

نه درد ... نه ترس ... و نه شادی!!!!!!!

              

چند شب پیش خواب دیدم جفت رگامو زدم!!!!

از آدمی مثل من بعیده؟؟

                  

+ تاريخ 88/12/22 نويسنده red shoe |

32


20:49
نگاهت را به ته ترین نقطه دریا بدوز ...

نقطه ای دور که هم وجود دارد هم نه ...

نگاهت را به پیری کودک خیابان خواب بدوز ...

پرده ای که لطافتش را می پوشاند ...

نگاهت را به جاده بدوز ...

زمینی که شاید خون خیلی ها را لمس کرده ...

قدر تمام این نگاه ها را بدان شاید همین ها پاکترین ها باشند ...

شاید همینها به یادت بیاورند که کجا هستی و کی هستی.................؟!!

            

+ تاريخ 88/12/19 نويسنده red shoe |

31


21:57
آری همه فرق کرده اند!

آدمها - خوراکیها - حیوانات - و ...

حتی پنجره ی اتاقم هم تصویرش فرق کرده!

و آسمان کثیف تهران آسمانی با ابر های سپید را به من نشان می دهد!

و شاید من هم تغییر کرده باشم!!!

حتی سلیقه ام در موسیقی هم فرق کرده!

رضا پیشرو به خاطره ها پیوست ...

                                         رضا پیشرو

مثل اسم او تمام قدیمی ها را خط می زنم..... اما نه همه آنهارا تنها آدمها و چیزهایی که خاطره های پوچ را به یادم می آورند.................

برای همه آنها جایگزین می گذارم مثل:

               Zed BazZzii ...

حالا به من جدید احترام بگذاررید!

 پیوستـ+ دونفر هستن که یکی از لهستان و دیگری از برزیل لینک می گیرن و وارد وبم می شن. ممنون از حضورتون. اما بد نیست نظراتتون رو هم بخونم...... س از این به بعد کامنت بذارید....

پیوستـ++ از گذاشتن نظر خصوصی منصرف شید خواهشاً...

+ تاريخ 88/12/13 نويسنده red shoe |

30


21:26
کودکی ها شاید لطیف

شاید پاک و شاید زیبا و صادقانه گذشتند

شاید کمی هم ابلهانه !

حریص برای یک بستنی یا آبنبات یا هر چیزه مزخرف و خوشمزه دیگر!!

                        

اما گذشتند و رفتند!

حالا بزرگ شده ایم با کلی کثیفی، دورویی و ...

چه جالب که هنوز ابلهیم شاید ابله تر از گذشته!!! 

کاش این یک خصلت هم تغییر پیدا می کرد....

 

 

+ تاريخ 88/12/09 نويسنده red shoe |

29


21:24
واااااای از دست این آدم های بی معنی!

که حتی نمی تونن یه خط معنی خودشون رو بنویسن!

            

پیوستـ+تو که خیلی نفهمی... چه جوری بهت بگم که بفهمی؟!

+ تاريخ 88/11/29 نويسنده red shoe

28


15:17
واااای که چقدر پرنده ها کودن هستن!!!!!!

بی خبر از همه جا HEAD  می زنن و رویه نرده ها راه می رن..............

+ تاريخ 88/11/27 نويسنده red shoe |

27


10:21
ساختارهاست که ساختار مغزی و فکری مرا می شکند...

قوانین است که قانون های شخصی مرا نقض می کنند...

کوته فکری هاست که بلند پروازی هایم را تا گوور به زیر می کشد...

دست خشن روزگار است که بال افکارم را قیچی می کند...

              

+ تاريخ 88/11/23 نويسنده red shoe |

26


18:2
کسی بیدار نیست

و من تنهایی را

با چهره ی شکسته ی خود

پیوند داده ام...

در بی اعتباری این لحظه های پوچ

شب را و سیاهی را

فریاد می کنم

دیگر کسی مرا

که سالهاست مرده ام در خویش

با فصل گل

با فصل عشق

با فصل آفتاب

آشتی نخواهد داد

کسی بیدار نیست

و شهر

در خواب رفته است

و آدم ها

در کسوت مردگان

مرگ سپید را

پیغام می دهند

آه می بینم ، می بینم

این شهر،

آن شهر ِ زنده نیست

و من ، در زمستان برفی غمگین

خواب بهار می بینم

و با چهره ی شکسته ی خود

تصویر عشق را

بر روی آبهای راکد می کشم.

-----------

این نوشته مال من نیست...

+ تاريخ 88/11/19 نويسنده red shoe |